شبکه یک - 20 بهمن 1402

ضرورت خوانش "انقلاب" برای هر نسل (انقلاب بدون "ضد انقلاب"، "انقلاب" نیست)

سالگشت پیروزی انقلاب اسلامی _ نشست ("کادرسازی"، مسئله مشترک انقلاب و استعمار) _ ۱۳۹۳

بسم الله الرحمن الرحیم

من به دوستان سلام عرض می‌کنم.

من ابتدا فکر می‌کردم که با خود بچه‌های انجمن‌های اسلامی، یعنی دانش‌آموزان، جلسه داریم. این‌طور در ذهن من بود. بعد آمدیم دیدیم که همه شما ریش دارید. شما بچه‌های بزرگ هستید. البته آن چیزی که می‌خواستم به آنها بگویم، مطلب کوچک و بزرگی نبود، ولی زبان آن متفاوت بود ولی اصل مطلب، مطلب تازه‌ای نیست ولی به نظر من برای ما و شما مهم است.

اولاً، من می‌خواهم از ظرفیت کشف‌نشده دانش‌آموزی دبیرستان‌ها بگویم. اولین نکته‌ای که به نظر من باید روی آن تأکید کنیم، این است. احتمالاً بخشی از شما در همان دورانی که ما هم دانش‌آموز بودیم، زندگی کرده‌اید، بخشی از شما دانش‌آموزتر، یعنی در سنین پایین‌تر هستید و بخشی در همان سن هستید. و شما به یاد دارید که هم پتانسیل اصلی انقلاب و هم پتانسیل اصلی ضدانقلاب، یعنی نیروهای فعال، پرهیجان و فداکار، از هر دو طرف، از طریق ظرفیت‌های دانش‌آموزی یارگیری می‌شدند. یعنی هم بدنه فعال و جوان و اصلی نیروهای انقلاب و جبهه‌ها، بچه‌های دبیرستان و دانش‌آموز بودند. خاکریزهای اصلی در حد خود، در دبیرستان‌ها بودند. و هم دشمنان از این بچه‌ها عضوگیری می‌کردند؛ حتی از بچه‌هایی از خانواده‌های مذهبی که هیجان و شور نوجوانی در آنها فوران می‌کرد و کسانی نبودند که به لحاظ عاطفی دستی به سر و گوش آنها بکشند، به سوال‌های آنها جواب بدهند و به آنها جهت بدهند. چون این سنی است که بچه‌ها خیلی زود جهت می‌گیرند و زود باور می‌کنند. آنهایی که وارد عرصه می‌شوند، صادقانه فعالیت می‌کنند. آنها هم که وارد نمی‌شوند، خب نمی‌شوند. هم از این طرف، من به یاد دارم که آن جمع بچه‌هایی که چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب در دبیرستان و در صحنه بودند، حال یا در انجمن اسلامی، یا بسیج یا تشکل‌های اسلامی آن موقع مثل حزب جمهوری اسلامی و مجاهدین انقلاب اسلامی آن موقع، بچه‌های بسیار پرجوش و خروش و فعالی بودند و واقعاً با یک دست پنج هندوانه برمی‌داشتند. می‌گویند با یک دست دو هندوانه نمی‌شود برداشت، ولی شد. ما می‌دیدیم می‌شد.

از آن طرف، نیروهای جبهه مخالف هم آمدند و از همین بچه‌هایی که فکر می‌کردیم بعضی از آنها خیلی بی‌خاصیت هستند و کاری از آن‌ها برنمی‌آید، از توی همین‌ها عضوگیری کردند و از توی همین‌ها نیروهای عملیاتی برای منافقین و امثال آن‌ها عضوگیری کردند، از توی همان بچه‌ها که بعضی از آنها اول با ماها کار می‌کردند، درآمد. و در جبهه‌ها شهید یا ترور می‌شدند و اکثر بچه‌هایی که من به یاد دارم آن موقع فعال بودند، تا همین الان، آنهایی که شهید شدند و رفتند، اما هر دو طرف قضیه تا سال‌ها بعد هم من می‌دیدم که فعال هستند. یعنی این‌طور نبود که آن را ول کنند. آنها مسیر را ادامه می‌دادند. خود من هم واقعیتش این است که جسم من پیر شده ولی از نظر روحی احساس می‌کنم هنوز حال و هوای همان دوران را دارم. تا وقتی که جسم من می‌کشد، همان حال و هوا را دارم. بنابراین، این سن، سن خیلی مهمی است و دوره بسیار حساسی است. خیلی می‌شود سرمایه‌گذاری‌های خوبی کرد و برداشت‌های خیلی خوبی کرد. چنان که سرمایه‌گذاری‌های فاسد و برداشت‌های فاسد، هر دویش جواب می‌دهد.

در بچه‌ها، انگیزه‌ها خیلی بالا بود. همه کتاب می‌خواندند. روزه مستحبی می‌گرفتند. بچه سرمایه‌دار داشتیم که به بچه‌ها می‌گفت آقا برای این که درد محرومین را ببینیم، مثلاً برویم کارگری کنیم. شما فرض کنید بچه خانواده مرفه برود کوره‌پزخانه کارگری کند. غذای چرب و شیرین نخوریم. مثلاً در جلسه می‌گفتند نخوریم. غذا در خانه پلوخورشت است، نخوریم. برویم آن را به فقیری که دوتا کوچه پایین‌تر است بدهیم و خودمان یواشکی برویم مثلاً نان و پنیری، چیزی بخوریم. اغلب، بچه‌های خانواده مرفه بودند. اینهایی که می‌گویم هم در بین آن‌ها بعضاً حزب‌اللهی درآمد و هم در بین آن‌ها منحرف درآمد. ولی من دارم به این انگیزه توجه می‌دهم. یکی دو نفر بودند که سن‌شان از بقیه بالاتر بود این‌ها مسلح هم بودند. آن بچه‌ها – همین جمع دو- سه نفری - هم به خانه فقرا می‌رفتند کمک می‌کردند و نهج‌البلاغه می‌خواندند، کتاب و قرآن می‌خواندند، در خانه فقرا چیزی ببرند، بروند کوره‌پزخانه کارگری کنند. دبیرستانی بودند. یکی دو نفر هم که مسلح بودند می‌آمدند به بچه‌ها آموزش می‌دادند چون بچه‌ها مدام می‌رفتند شعارنویسی و درگیری و این حرف‌ها بود. شیشه کجا را بشکنند، خانه فلان ساواکی را چکار کنند و از این حرف‌ها. کوکتل بیندازند. این کارهایی که می‌گویم آخر سال ۵۶ است یعنی سال ۵۶ و اول سال ۵۷ بود. حتی این یادم است که یک بار آمدند گفتند بچه‌ها باید بنشینید به کف پای همدیگر شلاق بزنیم! برای چه؟ که اگر گیر افتادیم، ما را می‌گیرند شلاق می‌زنند. زود دو تا که می‌زنند، مثلاً نگوییم غلط کردم و نترسیم. عادت کنیم. همین بچه‌های دبیرستانی، دراز می‌کشیدیم، پاها بالا، یکی می‌آمد همه را می‌زد. حالا سن بچه‌ها مثلاً پانزده- شانزده سال بود. تا این حد این روحیه آمادگی ایجاد شده بود. یک روز هم یکی از آن‌ها توی جلسه سیگار آورد گفت حالا می‌خواهیم روی دست‌هایتان سیگار خاموش کنیم! گفتیم برای چه؟ گفت برای این که وقتی ما را می‌گیرند، سیگار روشن را می‌گذارند خاموش می‌کنند! گفتیم ما خل نیستیم. ما این کارها را نمی‌کنیم! ولی خودشان این کار را کردند. بعد بعضی دوستان به ما گفتند بیایید این کار را بکنیم ما گفتیم نه. هر وقت ما را گرفتند ما همان وقت همان‌جا تمرین می‌کنیم! ببینید من دارم روی انگیزه صحبت می‌کنم. بچه خانواده مرفه برود کوره‌پزخانه کارگری کند، سیگار روی دست خودش خاموش کند که آماده باشد که من مثلاً تا اینجا هستم. بعد روزه مستحبی بگیرد. خب همین بچه‌ها دست آدم فهمیده متدین باسوادی بیفتند، در مسیر حق تا خدمات بزرگ می‌روند. در مسیر باطل بیفتند، همین‌ها می‌آیند شهید هاشمی‌نژاد را عملیات انتحاری می‌کنند می‌کشند! مطهری را می‌زنند و... خب این یک مسئله بسیار مهم است. ظرفیت این‌ها، شناخت این‌ها، احترام به این‌ها، روی تک‌تک این‌ها هزینه کردن که همین ده نفری که در دبیرستان شما هستند، همین 10 نفر، ممکن است پنج نفر این‌ها سرنوشت یک کشور را عوض کنند. دوتا از همین‌ها بیست سال دیگر سرنوشت یک تشکیلات، یک حزب را رقم بزند. در حوزه علم یک کار عظیمی بکنند. دشمن هم همین کار را کرده است.

ببینید این جریان‌هایی که تحت عنوان فراماسونری و سرویس‌های جاسوسی و زمان قاجار، اواخر قاجار و اول پهلوی آمدند و اول به تدریج بر کشور، بعد به طور کامل یک‌جا مسلط شدند و آن را بلعیدند، فکر می‌کنید این‌ها چند نفر نیرو در ایران داشتند؟ خب کمتر از صد نفر. پنجاه نفر. می‌خواهم بگویم بیست نفر. بقیه زیر دست این‌ها بودند و سیاهی‌لشکر بودند. غرب، انگلیسی‌ها، فرانسوی‌ها، صهیونیست‌ها، این‌ها اول شروع کردند روی یک عده خاص محدودی برنامه‌ریزی کردند. بعضی‌ها را به خارج بردند، بعضی‌ها را در داخل ایران روی آن‌ها کار کردند. بعضی را دچار فساد اخلاقی کردند، فساد اعتقادی، فساد سیاسی. بعضی‌ها را از کوچکی تربیت کردند. در دوران ابتدایی روی این‌ها سرمایه‌گذاری کردند. گفتند این بیست سال دیگر جواب می‌دهد. روی پنجاه نفر مثلاً کار کردند، از این پنجاه نفر کافی است پنج تا از آنها بالا بیایند با همین پنج تا می‌شود ارکان یک حاکمیت را اداره کرد. این پنج تا همه‌کاره هستند. از طریق این‌ها مثل چیزهای هرمی، در کل حاکمیت نفوذ کردند. بقیه دیگر سیاهی‌لشکر هستند و اراده‌ای ندارند، شناخت ندارند، ارتباطات ندارند، امکانات ندارند. این‌ها تصمیم می‌گیرند. شما از دور خیال می‌کنید یک کشور تصمیم گرفته است. مملکت فلان تصمیم را گرفت! وقتی داخل می‌روید، می‌بینید کشور و مملکت و ملتی نیست. در آخر یک سازمان و تشکیلات است. بعد که توی تشکیلات می‌روید از بیرون می‌گویید ساختمان و در این تشکیلات مثلاً پنج هزار نفر دارند کار می‌کنند! خیال می‌کنید این پنج هزار نفر تصمیم گرفتند. وارد تشکیلات می‌شوید، سوال می‌کنید می‌بینید کل این پنج هزار نفر به 3 نفر برمی‌گردد. آن 3 نفر هم تابع 1 نفر هستند. یک نفر در یک حوزه تربیتی، آموزشی تصمیم می‌گیرد، یک مرتبه جهت یک کشور تغییر می‌کند. ادبیات آن تغییر می‌کند. مملکت را می‌فروشد یا نمی‌فروشد. یک امیرکبیر پیدا می‌شود، از آن جهت، کشور به آن سمت می‌رود. یکی چی می‌شود، به این سمت می‌رود. ساختارها مهم هستند، فرهنگ عمومی مهم است، آدم‌ها همه‌کاره نیستند اما تک‌تک آدم‌ها هستند که بالاخره، یک آدم‌های خاصی هستند که بالاخره تصمیم می‌گیرند. بقیه دنبال این‌ها راه می‌افتند. آن آدم‌های خاص را دشمن در تمام کشورهای اسلامی در این 150- 200 سال گذشته یکی‌یکی یا شناسایی کرد و خرید یا از کوچکی نسل به نسل آنها را تربیت کرد. الان این جزیرة‌العرب، کشورهای خلیج فارس، هر کدام یک خانواده بر آنها حاکم هستند. در هر خانواده‌ای هم این‌ها چهار- پنج نفر را در آب‌نمک می‌خوابانند، در آمریکا، انگلیس، این‌ها، این‌طرف و آن‌طرف اروپا این‌ها را تربیت می‌کنند، بارشان می‌آورند، از آن‌ها هم آتو دارند، همه هم توی دست‌شان هستند. او که رفت، نفر بعدی. او که رفت، نفر بعدی. شما یک خانواده را کنترل می‌کنید، از طریق یک خانواده 120- 150 سال مرکز جهان اسلام، مکه و مدینه با آن همه نفت و با آن همه امکانات یعنی قلب جهان اسلام دستش است. در ایران هم همین کار را کردند. این‌ها در ایران، مجموع آدم‌هایی که سرپل‌های اصلی کار این‌ها بودند زیر پنجاه نفر هستند. دو- سه تا تئوریسین می‌آورند که این‌ها را تئوریزه کند، حرف‌هایشان را درست کند، چهره تبلیغاتی به یک جریانی بدهد، شعارها را عوض کنند. بعد بقیه وقتی که باد از یک سمت آمد، بقیه دیگر در دالان آن باد حرکت می‌کنند می‌آیند برای این که دنبال امکانات هستند، پول هستند، مقام و شهوت و ریاست هستند، باد از هر طرف بیاید، بخش عظیمی از الیت و نخبگان و تحصیل‌کرده‌ها و مدرک‌دارها و پول‌دارها دیگر خودشان را تطبیق می‌دهند. این چیزی بود که این‌ها شناسایی کردند.

من سندی آوردم خدمت شما عرض بکنم که چطور انگلیس‌ها و روس‌ها عین این کار را در ایران از طریق کادرسازی کردند با آدم‌های خیلی محدود. حالا فراماسونری هم که می‌گوییم نمی‌خواهم مبالغه کنیم. آخه الان هم این بحث‌های نمی‌دانم فراماسونری، شیطان‌پرست‌ها و... رسم شده، یک جوری می‌گویند انگار تمام این عالم در تسخیر شیطان‌پرست‌ها و فراماسون‌ها و این حرف‌هاست! هرچیزی می‌بینند علامت می‌دهند. مثلاً می‌گوید در فیلم، آن گوشه، آن پرده را دیدی؟ آن علامت، آن چیز شیطان‌پرست‌ها بود. یک کاری می‌کنند آدم شک می‌کند نکند خود ما هم جزو همین‌ها هستیم. مبالغه بد است اما هوشیاری خوب است.

ببینید، من دوتا سندی که خدمت شما عرض می‌کنم، یکی، روس‌ها که آمدند، از طریق 7- 8 نفر در دربار در حاکمیت نفوذ کردند، در بازار ایران نفوذ کردند، بانک ساختند، در ادارات گمرک، در ایالات شمالی و بریگاد قزاق را تحت عنوان نیروهای امنیتی پایتخت درست کردند و حتی محافظان خاص شاه برای حمایت از دربار قاجار و مدیریت سان و رژه و این‌ها که یک شکل جدیدی بگیرد و حفظ جان شاه و نمایندگان دولت روسیه در ایران. شعارها اول این‌ها بوده است. به عنوان خدمت‌رسانی امنیتی و مالی. بعد کم‌کم آن تیم بریگاد قزاقی که مسئول حفاظت از جان شاه است، یعنی قلب حکومت در اختیارش است، فرمانده کل آن را تزار روس تعیین می‌کند. با این که این جزو نیروهای نظامی ایران حساب می‌شود و فرمانده کل قوای روسیه در قفقاز عملاً انگار کل حاکم، دربار کلاً در مشت اوست. تحت عنوان نیروی امنیتی، کل کار آن یک نفر است. یک آدم آنجا به عنوان مسئول بریگاد قزاق می‌آید. کافی است همین یکی. با دو تا شاهزاده در دربار رفیق بشوی. با سه عدد وزیر شرکت مشترک بزنی. کافی است. لازم نیست که دو میلیون نفر جاسوس تو بشوند. آن بالای هرم، هر یک نفر به اندازه یک میلیون آدم کار می‌کند. کف هرم است که آدم‌ها کمیت‌شان تأثیر دارد. هرچی به بالا می‌روی کمیت کم می‌شود، تأثیرگذاری کیفیت زیاد می‌شود.

مثلاً می‌خواهی یک بازار را نابودش کنی. می‌خواهی تولیدکننده‌ها را در یک کشور نابود کنی. سه تا آدم نفوذ بده، یکی در گمرک، یکی در بانک، واردات صادرات، آنجا. یکی هم مثلاً در فلان وزارت‌خانه. هیچ ‌کس هم لازم نیست بفهمد. این سه تا، سه جای خاص، در سر گردنه، با هم ارتباط دارند. یک مرتبه در طول ده سال می‌بینی مثلاً دویست تا شرکت تولیدی در یک مملکتی ورشکست می‌شود. همه‌اش هم با توجیهات قانونی؛ که این قانون است، این سند است، همه‌اش توضیح دارد. هیچ‌کس هم نمی‌فهمد قضیه چیست. این‌جوری شبکه دارند، پنج تا آدم تربیت کن، نفوذ بده فلان جا، دیگر تمام است. لازم نیست تو کاری بکنی. انگلیس‌ها از همه خبیث‌تر هستند و متخصص‌تر در این قضیه بودند در این دویست سال گذشته که بر جهان اسلام مسلط شدند.

این سندی که می‌خواهم بخوانم سندی است که خود انگلیس‌ها منتشر کردند. اسناد وزارت خارجه انگلیس است که بعد از مثلاً صد سال، بعضی از آن منتشر می‌شود. نفوذ انگلیس در حکومت مرکزی ایران، در دربار، اول با دادن رشوه به چند نفر خاص شروع می‌شود. چند تا معاون‌وزیر، چند تا شاهزاده، دو نفر را پیدا کنند، به این‌ها رشوه بدهند. نمی‌گویند دارم به تو رشوه می‌دهم. سبیل او را چرب کن. یک سفر به فلان جا مهمان ما هستی. یک جلسه‌ای، بشینیم با هم صحبت کنیم. مثلاً یک زن زیبایی را سراغ او بفرستی. در یک جایی دستش را بند کنی، آلوده‌اش کنی. این که می‌گویم این سند "جان ویلیام کی" که بعد این‌ها را به عنوان یک مورخ انگلیسی در کتاب خود راجع به تاریخ ایران خودش نوشته است. مکاتبات نایب‌السلطنه انگلیس در هند با دربار ایران، ژنرال مالکوم می‌گوید شیوه کار "هارتفورد جونز"، نماینده دربار انگلیس در دربار ایران، هارتفورد جونز دیگه کم‌کم به طور علنی به مقامات ایران پول می‌دهد و همه این را کم‌کم می‌دانند. اول مخفی بود و خجالت می‌کشیدند بعد دیگر همه می‌گرفتند و عادی شده بود. بعد با هم دعوا سر پول می‌کردند. در موقع معینی حواله‌ای روی یک سینی تقدیم شد. مالکوم می‌گوید درباریان ایران برای به دست آوردن طلای انگلیس مثل سگ زوزه می‌کشند و گرسنه طلا هستند. مثل حیوانات وحشی که زمانی که خون لیسیده باشند، دیگر هیچ چیز آنها را راضی نمی‌کند! سکه را به هوا پرتاب کن، بهش بگو این کار را باید بکنی. هر کاری بخواهد برایت می‌کند. اول هم این‌جوری نبود، کم‌کم این‌جوری می‌شود. می‌گوید مقامات ایران به خاطر پول بدون شرم و حیا فریاد می‌کشند چنان که گویا این پول و طلایی که ما می‌دهیم حق طبیعی و غذای آنهاست! من مجبور بودم با صدای بلند صحبت کنم بدون آن که بخواهم عصبانی می‌شدم. فکر می‌کردم هدیه‌ای بدهم که از اشیاء متعددی تشکیل می‌شد و نصف قیمت طلایی باشد که بار قبل دادم یا جونز می‌داد. به وزیرشان نوشتم اگر به من اطمینان ندهید که هدیه‌هایم با احترام پذیرفته می‌شوند و هرچه بدهم تشکر کنید، این اطمینان اگر داده نشود، دیگر چیزی به اعلی‌حضرت همایونی نخواهم داد. خود شاه. این تذکر فهمیده شد. هدیه‌های من از این پس با احترام مورد قبول قرار می‌گرفت. تا برسیم به خود شاه.

ببینید یک نفر را یک خانواده را تربیت بکن، از دل این‌ها تا سه نسل شاه دربیاور! من به خوبی می‌دانم که به شاه به مقدار زیاد پول به عنوان رشوه، مبالغ متنابهی حتی در حد وعده و برای وزیر خارجه ایران مقرری ماهیانه، مبلغ سه هزار پیاستر رسماً تعیین کردم.

باز این مورخ انگلیسی جای دیگری می‌گوید که سفیر انگلیس اختیار داشت کمکی به دولت ایران ظرف سه سال بدهد یا این که به جای دولت، هدایای قیمتی به شخص شاه و چند وزیر مهم او بدهد. دیگر به بیت‌المال نمی‌خواهد بدهی، به همین‌ها بده. همکاری آنان صددرصد جلب می‌شود. مالکوم راه دوم را انتخاب کرد. همه مشکلات با معجزه طلای انگلستان از بین می‌رود. لازم نیست ما بیشتر از این سر کیسه را شل کنیم چون لازم نیست ما به همه طلا بدهیم. در دربار و دولت، 8 نفر هستند که اگر ما این 8 نفر را بسازیم کار درست است. بقیه لازم نیست. بقیه را باید ترساند. با رشوه، هم شاه ایران، وزرایش، شاهزادگانش، اطرافیانش، همه نظریات انگلستان را اجرا می‌کنند و منافع ما را حفظ می‌کنند. همه ‌چیز برای جونز دیگر فقط مسئله پول است. همه مسائل سیاسی با پول حل می‌شود.

هر قراردادی بخواهیم با ایران می‌توانیم ببندیم. هر ماده قرارداد قیمتی دارد. ماده دیگر قیمتی دیگری. حتی ما خواستیم نماینده رقیبمان، فرانسه، را از ایران اخراج کنند، قیمت تعیین شد که ما تنها بخوریم، فرانسوی‌ها نباشند. چنان که می‌توان اسب خرید، در این کشور می‌توان مقامات خرید! تازه محترمانه اسب را گفته است، منظورش خر بوده است.

سند دوم، مستشار نظامی انگلیس در ایران، "ژنرال راولینسون"، می‌گوید جدا از سفیرم، من خودم روی یک عده افرادی کار می‌کردیم و باز یکسری را هم ما برای کارهای دیگری در حوزه مسائل نظامی، امنیتی و نفوذ، تسلط امنیتی و نظامی بر کل ایران می‌خریدیم. هر قراردادی می‌خواستیم می‌بستیم. آنها جداگانه همان شیوه قدیمی را استفاده می‌کردیم.

نمونه دیگر، سفیر انگلیس، جان "مک‌نیل"، مذاکرات در سوم سپتامبر، مذاکره سفیر انگلیس در دربار با وزیر خارجه ایران درباره قرارداد ایران و انگلیس. می‌خواهم این‌ها را بگویم که بعضی از این‌ها را از دوران دانش‌آموزی در ایران شناسایی می‌کردند، می‌گفتند بورسیه این‌ها را به انگلیس بیاورید. در لندن یکی دو سال نگه می‌داشتند و هر کار داشتند با این‌ها می‌کردند، بعد به ایران برمی‌گرداندند و او را وزیر می‌کردند.

این نمونه بعدی، خود همین فراماسون‌ها به حساب رفت خارج درس بخواند بیاید کشور را از نظر صنعتی، علمی و نظامی قوی بکند، رفت آنجا جاسوس انگلیس برگشت، بعد هم مسئولیت پیدا کرد و وزیر خارجه شد. حالا یک آدم درست می‌کنند او را وزیر خارجه می‌کنند، بعد با همان آدم قرارداد می‌بندند. او نماینده ایران می‌شود با نماینده

انگلیس، قرارداد بین دو ملت ایران و انگلیس می‌بندند! حالا ببینید خودش چه می‌گوید، او از نزد شاه بازگشته. بعد از مدت کوتاهی با اعلیحضرت همایونی صحبت کرد، نزد من آمد و تقاضا کرد که من موافقت کنم تا آنها بیش از آنچه تاکنون به شاه داده‌اند، بدهند. وزیر خارجه پیش این آمده است و می‌گوید اگر می‌شود، این پولی را که شما به شاه می‌دهید، یعنی رشوه‌ای که شما به او می‌دهید را کمی بیشتر کنید! معتمد، وزیر دیگر شاه، هم کنار من نشست. ما مذاکره بی‌فایده‌ای کردیم که به اینجا و آنجا کشید و من موافقت نکردم. دو وزیر مملکت پیش سفیر انگلیس آمده‌اند و گدایی می‌کنند که آیا می‌شود شما پول بیشتری به شاه بدهید؟ باز هر قراردادی که شما بخواهید، ما امضاء می‌کنیم. می‌گوید من موافقت نکردم. من گفتم دیگر نمی‌صرفد، شما پررو نشوید. احترامی که آنها به ما و نماینده کشور خارجی نشان می‌دهند، با ارزش هدایای او رابطه مستقیم دارد. ما ورقه‌ای را آماده می‌کنیم که درجات متفاوت احترامات و در طرف دیگر آن، نرخ آن از طرف اعلیحضرت همایونی معین می‌شود تا معلوم شود که احترام معین را به کدام نرخ معین می‌توان خرید. وقتی نوبت دوره پهلوی شد، دیگه آنها کلاً خودشان را آوردند و کل کشور را یکجا گرفتند. آنها از موضع بالا برخورد کردند. یکی از این درباری‌ها که بین هزار نفر بود، بالاخره به غیرت آمد. این سفیر انگلیس می‌گوید من از این خوشم آمد و تعجب کردم که چطور یک نفر غیرتی شده است. او به من گفت که شما دارید به شاه مملکت توهین می‌کنید. وقتی ایشان می‌گوید مبلغی را بدهید، شما باید بدهید. شما چرا به شاه مملکت توهین می‌کنید؟ می‌گوید دیدیم این سر غیرت آمد. ما گفتیم ببینیم حالا یک آدمی بین این‌ها پیدا شده، این الان چه می‌گوید. بین ایرانی‌ها یک آدم پیدا شد. او گفت من قبل از این که ننگ این جریان و حرکت را قبول کنم، حاضر هستم آنچه را شاه طلب می‌کند، خودم بپردازم. آن شخص ایرانی گفته شما به شاه نمی‌دهید؟ خب من خودم از جیب خودم می‌دهم. این بد است که شما اینقدر به شاه ما توهین می‌کنید تا این مسئله نکبت‌بار پوشیده بماند. من به او گفتم که افزایش مبلغ برای ما قابل قبول نیست. رفتار پادشاه هم نمی‌تواند قابل قبول باشد که او هی می‌گوید بیشترش کنید. اما من موافقت می‌کنم که به آنچه تا حالا برای دوره جدید پیشنهاد کرده‌ام، هدایایی هم به آن اضافه کنم. یک تفنگ و یک آینه. مثل جهیزیه که می‌دهند، یک آینه شمعدان، یک تفنگ هم او گفته من اضافه می‌کنم و به شاه می‌دهم، ولی پول را دیگر بالاتر نمی‌برم. به مجرد این که به همین آدمی که خیلی غیرتی شده بود این‌ها را گفتم، پرسید که قیمت این آینه و تفنگ چقدر است؟ وقتی ارزش این اشیاء تعیین شد، این هر دو وزیر اعلام کردند که مبلغ پیشنهاد شده کافی است و به من گفتند که ما می‌توانیم از این جریانات راضی باشید آنچه شما می‌خواهید انجام می‌شود!

این قرارداد دارسی برای نفت است که خب شما می‌دانید از همان موقع غارت نفت و منابع کشور شروع شد. شما خیال می‌کنید انگلیس برای این قرارداد چه هزینه‌ای پرداخته است؟ او دو تا آدم داشته است. یکی از آنها تقی‌زاده بود و یکی دیگر. آنها را خرید! به این دو نفر رشوه داد و تمام شد! نفت یک مملکت را خرید. عقد قرارداد استخراج نفت دارسی بین دولت ایران و انگلیس تحت‌الحمایه سفیر انگلیس در تهران، "آرتور هاردینگ" وزیر ایران گفت که من لیره می‌خواهم رشوه می‌خواهم که کمک کنم این قرارداد بسته شود. یک مملکت را بفروشد! این یک نفر.

وزیر خارجه ایران و وزیر صنایع ایران، غفاری، هر یک از این دو نفر لیره خواستند. خب، پنج و پنج، ده و ده، به عبارتی چند می‌کند؟ خب. نوبت به شاه رسید. پس از امضای قرارداد، گفتند شاه پوند انگلیس می‌خواهد. ما گفتیم آیا نقدی می‌خواهد؟ او گفته بود نه، هر وقت شما توانستید، به شما فشار نیاید. اما من گزارش‌هایی دارم که به شاه به ازای پول نقد، سهام بیشتری هم واگذار شد. همه امضاها با همین مبلغ تأمین شد. بیست هزار پوند به شاه، ده هزار لیره به وزیر اعظم، پنج هزار لیره به وزیر خارجه، پنج هزار لیره به وزیر صنایع. روی چهار نفر کار بکن، کادرسازی کن، همین چهار نفر کافی است!

طبقه حاکم در ایران و طبقه دولت، این انگلیسی می‌گوید همه این‌ها ‌شان فقط به فکر منافع خودشان هستند. من هیچ کدام از این‌ها را در ایران، در حکومت ایران ندیدم که به ایران بیندیشد، به مردمش بیندیشد. من حتی یک نفر را ندیدم که شرف و غیرت داشته باشد. آن هم که غیرتی شد، سر قیمت بود. ما کسی را در این‌ها ندیدیم. این به لندن گزارش می‌دهد و می‌گوید اینجا ایران جای خوبی است. حالا ببینید امام چه کار کرد.

او می‌گوید این‌ها به فکر منافع خودشان هستند. اساساً ایران و مردم ایران و مذهب‌شان برایشان مطرح نیست. آن‌ها مقام عالی در دستگاه دولتی داشته باشند، نزدیک به دربار باشند یا با ما رفت و آمد داشته باشند، این هدف نهایی آنهاست. آنها در مدت کوتاهی ثروتمند می‌شوند. بهترین راه برای به دست آوردن مقام دولتی و درباری، همکاری با سفارت ما – یعنی انگلیس- است.

او می‌گوید روش دیگر این است که ما حتی در بازار رفتیم - گوش کنید این‌ها خیلی مهم است- ما گفتیم که بازار در هر صنفی, در شهر بر دوش هفت، هشت، ده نفر است. مثلاً پنبه‌فروش، طلافروش، زغال‌فروش و... او می‌گوید که ما تک‌تک این‌ها را در بازار شناسایی می‌کردیم که در هر بازار، هر رشته تولیدی، کار دست چند نفر است؟ این‌ها را یا خریدند یا با کمک دربار و با کمک رقبایشان در همان بازار، آن‌ها را ورشکست کردیم. - بعد یک جدول آورده که من دیگر جدول را نمی‌خوانم - این جدول می‌گوید اسم شرکت‌ها و بازارها را آورده است که در بازارهای مختلف شیراز، اصفهان، تبریز، مشهد، تهران، کرمان، آنها تولیدکننده و صادرکننده بودند. مثلاً خشکبار، پنبه و... صادر می‌کردند. ظرف 40- 50 سال، این‌ها را به واردکننده و توزیع‌کننده تریاک تبدیل کردند. تجارت تریاک در ایران. مجموعاً شاید در کل بازارهای ایران، این‌ها روی صد نفر بیشتر سرمایه‌گذاری نکردند. روی صدتا آدم سرمایه‌گذاری کردند. 20- 30 تا را ورشکست کردند، حذف کردند، صد تا را هم یا خریدند یا مجبورشان کردند برای این که بمانند، نوع کار و محصول و بازارشان را تغییر بدهند. برای این که بمانند. با کمک دربار و با کمک بعضی سرمایه و با وارد کردن یک مقدار سرمایه در بازار که اگر شما تریاک تولید کنید یا مصرف کنید، بخرید، بفروشید، سودش مثلاً پنجاه برابر است. اگر گندم یا پنبه تولید کنید، ورشکست می‌شوید! یعنی ما شما را ورشکست می‌کنیم. بعد آمار می‌دهد، اسم تک‌تک بازارها آورده است، این خیلی جالب است که کدام بازارها ظرف چه مدت چه چیزهایی تولید می‌کردند، بعد به بازار تریاک تبدیل شدند که شبکه تریاک را انگلستان در ایران و هند تا چین، تجارت جهانی می‌کرد. همه‌اش سود برای او، همه‌اش ضرر برای یک ملت. با پنجاه نفر، صد نفر آدم بازار را مدیریت کردند! دویست نفر را به عنوان بورسیه بردند و آوردند. اولین دانشگاهی که زمان رضاخان غربی‌ها در ایران ساختند چه بوده؟ تربیت معلم. نه، دانشگاه تهران زمان قاجار ساخته شده است. زمان رضاخان، اولین موردی که قبل از دانشگاه تهران ساختند دانشسرای تربیت معلم بود. گفتند اول معلم درست کن، تربیت کن، از طریق این‌ها یک شبکه درست کن. دارالفنونی که امیرکبیر ساخته بود، با دارالفنونی که بعداً بعد از قتل امیرکبیر مدیریت شد، کاملاً مسیر آن فرق کرد. او می‌خواست استقلال علمی، اقتصادی در ایران به وجود بیاورد که البته او هم چون یک‌بعدی فکر می‌کرد، امیرکبیر آدم مصلحی بود اما آدم عمیقی در این جهات نبود. ولی جهت او اصلاح بود. او می‌خواست کشور مستقل بشود. ولی وقتی که او را زدند، همین دارالفنون به طور کامل دست کادر انگلیسی‌ها افتاد. همین مرکز به ساختن مزدور، وابسته، روشن‌فکرنماهایی تبدیل شد که ایادی انگلیس برای تسلط بر کشور بشوند. یعنی یک دانشگاه به جای این که کشور را به سمت استقلال و عزت ببرد، کشور را به سمت وابستگی ببرد. درس و بحث و نتیجه‌ این‌ها دو تا دانشگاه می‌شود.

او می‌گوید ما رفتیم روی نظامی‌ها کار کردیم. آنهایی که ظرفیت نظامی داشتند. کدام قبایل و عشایر که مسلح بودند، این‌ها برای ما خطرناک هستند. در هر عشیره، مثلاً از دور می‌گویند عشایر مثلاً چی. اسم آن را بزرگ می‌گذارند مثلاً قشقایی، بختیاری، یا در خراسان یا کُرد یا ترک یا قبایل بلوچ یا عرب. از دور قبایل و عشایر هستند خب؟ بعد که شما در هر عشیره و در هر قبیله می‌روید، می‌بینید کار دست یک خان است و مثلاً یکی دو نفر که آنجا است و الا بقیه که تصمیم‌گیر نیستند. خب تو باید همان خان عشیره و قبیله را، یا بچه‌اش را یا دامادش را یا برادرش را، این‌ها را باید یک جوری بخری یا فاسد کنی یا آلوده کنی یا تطمیع کنی یا بترسانی یا اگر می‌بینی آدم محکم و قوی و صالحی است، باید او را از سر راه داری. او را مسموم کن، بکش، یک جرمی درست کن، بینشان اختلاف بینداز. خب این کارها را کردند. عشایر ما را و تیره‌ها و قبایل ما را که همه مسلح، مسلمان بودند و این‌ها در جنبش‌های مختلف جلوی استعمار و استبداد ایستادند، در قضیه تنباکو و بعد در قضیه خود مشروطیت، نفوذ کردند و یکی‌یکی این‌ها را به خدمت گرفتند. اگر هم بعضی از سران عشایر و قبایل همکاری نمی‌کردند، این‌ها را زدند و لت‌وپار کردند و نابودشان کردند.

این‌هایی که من می‌گویم اعترافات خود این‌هاست. او می‌گوید ما به سراغ عشایر و قبایل رفتیم، دولت مرکزی اواخر قاجار ضعیف شده بود ارتش منسجمی نداشت. ما از طریق آن‌ها توانستیم در بعضی از این عشایر و قبایل نفوذ کنیم. ما از طریق آنها به دولت مرکزی فشار می‌آوردیم. دولت مرکزی وقتی که ضعیف می‌شد، بعد ما می‌رفتیم خودمان باز سراغ دولت مرکزی. ما می‌گفتیم که می‌خواهیم به شما کمک کنیم این عشایر و قبایل مزاحم هستند، این‌ها را آرام کنیم. او می‌گفت بله. ما باز می‌رفتیم به دست دولت، عشایر را لت‌وپار می‌کردیم. عشایر ضعیف می‌شدند. باز آن گروه دیگر ما پیش عشایر می‌رفت، می‌گفت شما باید جلوی دولت بایستید. به دست دولت و عشایر، از این با او امتیاز می‌گرفتند، با این توی سر او می‌زدند، از او امتیاز می‌گرفتند، آخرش بر هر دوی آن‌ها مسلط شدند. مجموعاً شما اسم‌هایی که این‌ها دارند، چه در دربار و دولت، چه در عشایر و قبایل، چه در بازار، کل این‌ها را که جمع کنید، چند صدتا آدم بیشتر نیستند. کادرسازی یعنی این. چند صدتا آدم عضو فراماسونری، وابسته به انگلیس، به فرانسه، به روسیه، بعداً آمریکا و یک کشور را پانصد سال حکومت کن.

از این طرف، امام چه کار کرد؟ امام از اطراف خودش شروع کرد. صد تا طلبه، چند صدتا بچه مسلمان هیئتی و بازاری و دانشگاهی و اینها. مگر حلقه‌های اولیه انقلاب در سال ۴۲ چند نفر بودند؟ مگر میلیونی بوده است؟ چند ده تا در هسته‌اش بودند، چند صد تا هم دوروبر این‌ها بودند. اصلاً وقتی انقلاب در سال ۵۶ شروع شد، آنهایی که سن‌شان اجازه می‌دهد یادشان می‌آید، آخر ۵۶، تظاهرات‌هایی که شروع می‌شد، بیش از چند صد نفره نبود. جلو رفت و چند هزار نفره شد. اولین بار طرف عاشورا و محرم بود که جمعیت میلیونی شد و الا اولش که وقتی امام تبعید شد، مگر چند نفر پای عَلَم امام بعد از تبعید امام ماندند؟ اصلاً از اول چند نفر بودند؟ آنهایی که بودند، چند نفرشان باقی ماندند؟ انصافاً در هر شهری، از شهرهای کوچک، حداکثر چند ده نفر، آن هم همه آماده همه نوع فداکاری نبودند. در شهرهای بزرگتر چند صد نفر بوده. در همین قم، امام مظلوم بود، تنهایش گذاشتند. از جمع جمع چند صد و چند هزار نفر شروع شد و حالا میلیونی و جهانی شده است. حالا که از شمال آفریقا تا جزیره شبه جزیره هند، دیگر این عَلَم امام است که همه دارند می‌گویند حکومت اسلامی. حالا با ورژن‌های مختلفش، با نفوذ دشمن وسط آن‌هاست، ولی اصل این شعار همان شعار است.

از آن طرف او می‌گوید ما توانستیم از دو طرف نفوذ کنیم. با کمک بعضی خان‌های بعضی از عشایر، دولت مرکزی را تحت فشار می‌گذاشتیم، باز با کمک دولت مرکزی این‌ها را تحت فشار می‌گذاشتیم. از هر دو طرف کار می‌کردیم. جوانان و نوجوانانی که در صدر اسلام به عنوان الگو از طرف پیامبر معرفی شدند، این‌ها می‌تواند شاخص‌های خوبی برای کار تشکیلاتی و کادرسازی و تربیتی باشد.

حضرت امیر(ع) می‌فرمایند- ایشان از همان دوران نوجوانی‌شان می‌گویند- من از همان اولی که آمدم، من از ۱۶ سالگی دارم شمشیر می‌زنم و شمشیر می‌خورم. وسط صحنه هستم، در قلب معرکه هستم. من از ۱۶ سالگی در خط مقدم و آماده شهادت بودم. ۱۶ سالگی یعنی همین سن بچه‌های دبیرستانی، همین‌ها که شماها با آن‌ها سر و کار دارید. آنهایی که جبهه بودند سن‌شان اجازه می‌دهد، چند درصد بچه‌ها دبیرستانی و دانش‌آموز بودند؟ آن‌ها شناسنامه‌هایشان را دستکاری می‌کردند و برای شهادت می‌رفتند.

تعبیر حضرت امیر خیلی زیبا است. این که عرض می‌کنم در نهج‌البلاغه، خطبه ۳۷ است. ایشان می‌فرمایند که من از دوران نوجوانی اینجوری بودم. وقتی همه سست می‌شدند، من جدی کار می‌کردم، ولو تنها. ببینید، ساختن یک همچین آدم‌هایی در سن ۱۶- ۱۷ سالگی، این‌ها باید هدف باشد. ایشان می‌فرمایند وقتی همه سستی می‌کردند، من کار می‌کردم. وقتی همه وا می‌دادند، من جدی‌تر به تنهایی تلاش می‌کردم، نمی‌ترسیدم که من تنها هستم، بقیه نیستند. آنگاه که همه مخفی و قایم می‌شدند، من خودم را نشان می‌دادم، وسط صحنه می‌آمدم و خودم را آشکار می‌کردم. آن وقتی که همه در می‌رفتند، من جلو می‌آمدم. وقتی همه قایم می‌شدند، من خودم را نشان می‌دادم می‌گفتم من اینجا هستم. من هستم. وقتی همه سکوت می‌کردند، من صریح می‌شدم. وقتی همه خفه می‌شدند، یا از ترس یا از جو گیری یا هر چیز دیگری یا طمع، من صریح‌تر از همیشه حرف می‌زدم، شفاف و واضح. آنگاه که همه ایستادند، توقف می‌کردند، ترمز می‌زدند، من به نور خدا می‌تاختم و می‌دویدم. صدای من آهسته‌تر، آوای من فروتر از همگان. من قلدرم بلدرم و شعار و سروصدای الکی نمی‌کردم. من هیچ وقت شعارهای بدون پشتوانه نمی‌دادم. من سر و صدا نمی‌کردم. حضرت امیر می‌فرمایند سر و صدای من از همه کمتر بود، اما رغبت من از همه بیشتر، آمادگی من برای کار بیشتر. هر جا فضیلت بود، ارزش‌ها مطرح بودند، من افسار مرکبم و اسبم را رها می‌کردم، دیگر نمی‌کشیدم که بایستد. من با تمام قدرت می‌گفتم بتازد و مسابقه می‌گذاشتم و می‌تاختم. هر جا خطر بود و سختی بود که بقیه تردید می‌کردند، من می‌ایستادم، جوری که بتوانند به من تکیه بدهند. کوهی که تندر نتواند آن را بجنباند و گردباد و طوفان نتواند آن را بلرزاند. ایشان می‌گوید من از نوجوانی همینطور بودم. من کاری هم نکردم که کسی بتواند به من اشکال بگیرد. من هر کار می‌کردم همه ابعادش را نگاه می‌کردم. نه کسی را بر من جای خرده‌ای بود، نه گوینده‌ای را مجال طعنه‌ای. من قاطع و قوی و صریح عمل می‌کردم، دست هیچ‌ کس هم آتو نمی‌دادم. من نقطه ضعفی از خودم نشان ندادم که بتوانند من را دست بیندازند یا بگویند تو فلان جا فلان خطا را کردی. این است که پیامبر می‌گویند: «هر کس که من مولای اویم، علی مولای اوست.» یک جوانی را می‌فرستد که ظرف یک مدت کوتاه، کل یمن را با اسلام آشنا کند، برای اینجور چیزها است.

برادر ایشان، جناب جعفر، که ایشان وقتی مسلمان شد، خب حضرت امیر کوچکتر از ایشان بود. حضرت امیر 10- 12 ساله بودند، ایشان مثلاً حدود ۱۸- ۱۹ ساله بودند. او می‌فرماید یک جوانی بود وقتی که مسلمان شد و خلق و خوی جناب جعفر هم خیلی به پیامبر شبیه بوده است به حدی که از پیامبر نقل شده است که ایشان فرمودند خدا من و جعفر را از یک شاخه و یک درخت آفریده است. اینقدر جعفر به من شبیه است. جعفر طیار، برادر امیرالمؤمنین. یک سوالی، یک نکته‌ای هست که به پیامبر اکرم(ص) وحی می‌شود و چند تا خصلت قرآنی در آن ذکر شده است که می‌گویند شأن نزول آن مربوط به جناب جعفر بوده است که آن موقع یک نوجوانی بود، تازه اول جوانی‌اش بود مسلمان شده بود، ۱۹ - ۲۰ ساله بودند. پیامبر از او می‌پرسند که چهار خصلت در تو هست که باعث شده خدا تو را دوست داشته باشد و از تو راضی باشد. این چهار تا چه بوده است؟ او گفت یا رسول‌الله! اگر نبود که خدا به شما خبر داده است و شما می‌پرسید، من هیچ وقت این‌ها را جایی به کسی نمی‌گفتم. اما ما در محله و محیط و شهری بودیم که تقریباً کمتر جوانی بود که شراب نخورد و زنا نکند، روابط نامشروع جنسی نداشته باشد و مشروب نخورد و بت نپرستد و دروغ نگوید. من از قبل از این که حتی شما مبعوث بشوید، از دوران نوجوانی و کودکی، هیچ کدام از این چهار تا کار را نه کردم، نه به فکر آن‌ها افتادم. شاید به این خاطر است که خداوند از من تعریف کرده است. 1) من هرگز می‌گساری نکردم، می‌دانستم عقل را خراب و ضایع می‌کند. 2) من در تمام زندگیم دروغ نگفتم، می‌دانم دروغ منِ انسان را بی‌ارزش می‌کند. 3) هرگز فکر رابطه جنسی نامشروع هم به سرم نیامد و 4) حتی یک بار هیچ بتی را نپرستیدم چون اصلاً خانواده‌شان، پدرشان، ابوطالب، همه این‌ها اینجوری بودند.

رسول‌الله دست بر شانه این نوجوان گذاشتند و آنجا اولین باری بود که به او بشارت دادند که خداوند در بهشت به تو دو بال خواهد داد. جعفر طیار هم برای همین می‌گویند چون در جنگ با رومی‌ها دو تا دستش قطع شد. یکی از چیزهایی که باز خیلی لازم است و کمک می‌کند، من هر جا در دبیرستان‌ها گاهی با معلم‌ها، مدارس بوده، این را گفته‌ام، این رسیدگی به مساکین و فقراست. ایشان (جعفر) یک نوجوانی بوده که به او ابوالمساکین می‌گفتند. خودش سنی نداشته ولی به او پدر فقرا می‌گفتند. آنها در خانه فقرا شبانه می‌رفتند و یتیم، فقیر، گرفتار پیدا می‌کردند و کمک می‌کردند.

یکی از کارهایی که این انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان و جوانان را باید عادت بدهید، رسیدگی به مساکین و فقرا است. به نظر من اصلاً برنامه اجباری باید ریخت. آنها بروند خانه سالمندان، بروند یتیم‌خانه، بروند بیمارستان، بروند تیمارستان، بروند زیر مریض‌ها را پاک کنند. بروند زیر آنها را پاک کنند. بگویید انجمن اسلامی این دبیرستان این هفته مسئول تمیز کردن مثلاً فلان خانه سالمندان است. این یکی از کارهایی است که یاد بگیرند مفت‌خور نباشند، امکاناتی را که دارند قدر بدانند، شاکر باشند، طلبکار نباشند، انگل بار نیایند و فقرا را و گرفتارها را ببینند.

یکی از چیزهایی که از قبل از انقلاب بین بچه‌مسلمان‌ها بود، بین کمونیست‌ها هم بود، آنها به یک روحیه دیگری انجام می‌دادند، بین بچه‌مسلمان‌ها به عشق الهی و رضای خدا و خدمت به خلق و این‌ها بود. اگر نوجوان یا جوانی حاضر باشد غذای چرب و نرمش را به یک فقیری بدهد و برود در خانه او کار کند، مثل همین اردوهای جهادی، مثل همین اردوهای جهادی که واجب‌ترین کار است. بعداً از این می‌شود توقع داشت. بعداً هم که بزرگ شد، برای جامعه و در راه خدا فداکاری بکند. و الا اگر از این سن نشود، بعداً هم نمی‌شود. سخت است.

تحمل آزار، این که زود خسته نشوند. راجع به همین جناب جعفر، پیامبر ایشان را مسئول اولین گروه گشت و شناسایی 15 نفره می‌کند که به حبشه بروند ببینند وضع چگونه است. آنها چهار ماه می‌روند، تحقیق می‌کنند برمی‌گردند و مسئول این گروه در دور دوم که دیگر هجرت می‌شود، 83 مرد و 18 زن، فرمانده و سرپرست این‌ها این جوان می‌شود؛ و پیامبر به او می‌فرمایند که سختی‌های بسیاری در انتظار توست. من می‌خواهم همه این سختی‌ها را مدیریت کنی و سرفراز جلو بروید و این مأموریت را انجام بدهید. و ایشان این کار را می‌کند. چه آن سخنرانی‌هایی که می‌کند که اصلاً دین شاه حبشه را در شمال آفریقا تغییر می‌دهد. رابطه‌های تجاری کهنه قدیمی آنها را با اشراف قریش، مشرکین بهم می‌زند. یک جوان چه جور صحبت کرده که توانسته است دیپلماسی این‌ها را زیر و رو کند؟ روابط اقتصادی، تجاری این‌ها را فدا کنند. یعنی از سودشان به خاطر حرف‌های این‌ها بگذرند. ببینید این خیلی قدرت می‌خواهد! یک جوان چه جوری در سن بیست و چند سالگی تربیت شده است که این کارها را می‌کند. آماده بودن برای شکنجه و آزار. جامعه عادل غیر اسلامی را حتی پیامبر آنجا از او تعریف می‌کند. می‌فرماید حبشه سرزمین راستی است، آنها دروغ نمی‌گویند. مسئولین آن مسلمان نیستند، ولی آنها دروغ نمی‌گویند. سرزمین راستی است و بر کسی ستم نمی‌رود. حقوق همه رعایت می‌شود. پیامبر فرمودند آنجا بروید. این هم یکی از نکاتی است که ما باید یاد بگیریم.

نقاط مثبتی اگر در یک جوامع دیگری هست ولو آنها مسلمان نیستند، آنها را نباید انکار کرد. نباید مسخره کرد. نه. شما به یک جایی می‌روید و می‌بینید نظم هست. شما به یک جایی می‌روید و می‌بینید مردم راست می‌گویند. حقوق همدیگر را کمتر پایمال می‌کنند. پیامبر آنجا را تعریف می‌کند و این‌ها می‌روند و آنجا را تغییر می‌دهند. فرهنگ و دین آنجا را تغییر می‌دهند و یک جنبش عظیمی ایجاد می‌شود که وقتی که نماینده مشرکین قریش آنجا می‌آیند، هدایای خیلی گران پیش نجاشی می‌آورند، می‌گویند این‌ها یک مشت جوان بی‌خرد سبک‌مغز هستند و دین قوم‌شان را رها کرده‌اند، یک دین قلابی جدیدی ساخته‌اند. این‌ها را به ما تحویل بدهید، آنها را بازداشت بکنیم و برگردانیم. خب ایشان یک نوجوانی است که جوری حرف می‌زند که جلوی کل آنها آیات سوره مریم را می‌خواند، می‌گوید دیدگاه ما راجع به مسیح این است، راجع به مریم این است، راجع به اخلاق این است. اینقدر زیبا سخن می‌گوید که شاه حبشه با عصبانیت به هیئتی که با این‌ها مدت‌ها یک عالمه کارهای تجاری، امنیتی، کرده بودند، به آنها می‌گوید بروید بیرون. این از نظر ذهنش، از نظر اخلاقش، از نظر قدرتش و تشکرش از حاکم غیر مسلمانی که عادلانه رفتار کرده است و وقتی هم که برگشت، پیامبر فرمودند من نمی‌دانم از کدام خوشحال‌تر باشم. او زمان فتح خیبر برگشت. فرمودند من نمی‌دانم از فتح خیبر خوشحال‌تر باشم یا از برگشتن جعفر. اینقدر کار می‌کردند. و آنجا کنار مسجد به او خانه می‌دهند، او را اسکان می‌دهند و از غنائم خیبر به او می‌دهند و در عملیات موته برای جنگ با امپراتوری روم که می‌رود، فرمانده ایشان است که بعد فرمودند ایشان شهید می‌شود، بعد زید، او هم اگر شهید شد، بعد عبدالله بن رواحه که هر سه‌تای این‌ها شهید می‌شوند. همه هم جوان. و قدرت جهادی، یک نوجوان اینجور تربیت می‌شود.

البته ما خودمان بچه‌هایی را در جبهه دیدیم، بچه 15- 16 ساله اینقدر روح بزرگ و قوی داشت. من صحنه‌ای در خیبر دیدم، بچه‌ها همه مجروح، تکه‌تکه، شهید، همه افتاده بودند. یک بچه روستایی، از این عرقچین‌ها سرش، با یک اقتداری حرف می‌زد. من مجروح بودم، افتاده بودم، خود من می‌ترسیدم که الان چه کار می‌شود. ما اسیر می‌شویم، چه می‌شود؟ او با یک اقتداری با این بچه‌ها حرف زد که برادر، چطوری؟ بلند شو. صلوات بفرست. چه شدی؟ چیزی نیست، یک دست دیگر داری! اینجوری، با شخصیت و قوی. خب ما اینجور بچه‌ها را دیدیم. همین حرفی که جعفر طیار می‌زد. این بچه‌ها آن‌جور تربیت شده بودند. هر کدام از این بچه‌ها یک بمب بزرگ هستند و کارهای عظیمی می‌کنند. و وقتی خبر شهادت همین جعفر را به پیامبر دادند، پیامبر اشک ریختند و بعد فرمودند که بر امثال جعفر باید اشک ریخت. آدم بزرگی بود که از دست رفت. درست است که خودش به سعادت رسید، ولی ما چند نفر مثل این جعفر داریم؟ حالا یک نوجوانی، یک جوانی. نقل شده است که شعرا شعر گفتند که پدر فقرا از دست رفت، شهید شد و رفت. حالا خودش یک جوانی است ولی به او پدر فقرا می‌گویند. از بس ساده‌زیست بود و در خدمت این‌ها بود.

یکی از چیزهایی که خیلی خوب است برای بچه‌های نوجوان، الگوسازی است. تعریف این‌هاست. من خودم یادم می‌آید در سن دوران دبیرستان بودم، خواندن زندگی‌نامه این‌ها برای ما خیلی الهام‌بخش بود. مثل همین حضرت امیر در دوران نوجوانی، مثل جناب جعفر، مثل زید بن حارثه (پسرخوانده پیامبر)، مثل مصعب بن عمیر که این خیلی جالب است بگذارید من عرض را با این ختم بکنم. این را حیف است نگویم. مصعب، بچه سرمایه‌دار مرفه بود؛ که یک وقت نقل شده ایشان که مسلمان شده بود، از طرف خانواده‌اش طرد شده بود، خانواده مرفه، ثروتمند، از ثروتمندترین خانه‌های مکه، با ناز و نعمت بزرگ شده، خوش‌تیپ، جذاب، لطیف‌ترین لباس‌ها، گران‌ترین عطرها و می‌گویند مادرش یکسره قربان‌صدقه او می‌رفت. دوروبرش می‌چرخید، می‌پلکید. چی پا کردی؟ امروز چه خوردی؟ حالا چه کار کردی؟ آی مواظب باش، مریض نشی، سرما نخوری. اینجور بود. و سه- چهارتا نوکر و برده و کنیز مدام دوروبر این آدم می‌چرخید. او جوری تغییر کرده که علیه همه ناز و نعمت و منافع طبقاتی‌اش شورش کرد! حقیقت بر منفعت مقدم است. برخلاف هم چپ‌ها، هم راست‌ها، هم لیبرال‌ها، هم کمونیست‌ها که می‌گویند اصلاً انسان بر اساس حقیقت تصمیم نمی‌گیرد، بر اساس منفعت تصمیم می‌گیرد. منتها لیبرال‌ها می‌گویند منفعت غریزی شخصی، کمونیست‌ها می‌گویند منفعت طبقاتی.

پیامبر به نوجوان رفاه‌زده در پر قو، آموزش داد که چطور منافع خودش را فدای حقیقت می‌کند. اصحاب رسول‌الله برای نماز به دره‌های مکه می‌رفتند، مخفی از قریش نماز می‌خواندند اما به خاطر شکنجه مشرکین، پیامبر و یارانش در خانه ارقم پنهان شدند و همان‌جا نماز می‌خواندند. تا نزدیک چهل تن مسلمان شدند، از جمله حمزه، ابوذر و مصعب، بچه سرمایه‌دار مکه که یواشکی بی‌خبر از پدر و مادر و نوکر و کلفت‌هایشان، بلند شده آمده به این‌ها ملحق شده و یواشکی با این‌ها نماز می‌خواند. و از توی خانه هرچه امکانات غذا، لباس دارد همه را می‌آورد، می‌گوید این‌ها را به فقرا بدهید و به کسانی بدهید که مسلمان می‌شوند و نیاز دارند. ایشان در خانه ارقم گرد پیامبر حلقه می‌زند، جزو آن جمعی است که هستند. مصعب اطلاع پیدا می‌کند که بعضی از جوانان و نوجوانان مکه یواشکی به خانه ارقم می‌روند. آیات الهی را آنجا می‌شنوند. او با یکی از این بچه‌ها رفیق می‌شود، می‌گوید می‌شود من هم بیایم یک بار بشنوم؟ او می‌گوید به شرطی که هیچ‌ کس حتی پدر و مادرت مطلع نشوند. او می‌گوید باشد من می‌آیم. او می‌آید. اولین جلسه‌ای که می‌آید و آیات الهی را از پیامبر می‌شنود، این تکان می‌خورد. او از پیامبر اجازه می‌گیرد، می‌گوید می‌شود من باز هم این جلسات را بیایم؟ به کسی نمی‌گویم. پیامبر می‌فرمایند بله، حتماً بیایید. او می‌آید. او یواشکی مسلمان می‌شود، نمازخوان می‌شود. نقل شده عثمان بن طلحه از مسلمانی او آگاه شد. او را در حال نماز دید. سریع رفت به پدر و مادرش خبر داد که کجای کار هستید؟ این‌ها بچه را بردند بچه شما رفته به خانه‌های تیمی و مخفی این‌ها دارد نماز می‌خواند! پدر و مادرش که اینقدر قربان‌صدقه‌اش می‌رفتند، عصبانی شدند. پدرش با درشتی با او سخن گفت و او را در خانه و در کاخ‌شان حبس کرد و گفت حق نداری از خانه بیرون بروی. مصعب بیست و چند ساله است. او فهمید که مسلمانان دارند به حبشه هجرت می‌کنند. او از کاخ پدرش، از بازداشتگاه خانگی مخفیانه فرار می‌کند. خودش را به این گروه می‌رساند، می‌گوید من با شما به حبشه می‌آیم. جزو مهاجرین. او با این‌ها می‌رود و بعد با این‌ها به مکه برمی‌گردد. در گروه مهاجرین دوم با جعفر بن ابی‌طالب می‌رود و بعد برمی‌گردد و در شعب ابی‌طالب که خانواده‌اش جزو مرفهین بی‌درد هستند، این می‌آید در محاصره اقتصادی، گشنگی تحمل می‌کند. می‌دانید اینقدر این‌ها گرسنه بودند که بعضی از گرسنگی می‌مردند. لباس نداشتند. بعضی‌ها توی چادر می‌رفتند، لباس‌هایشان را به بقیه می‌دادند، در خیمه بودند. بقیه می‌آمدند کاری، جایی می‌رفتند، می‌آمدند، باز این‌ها لباس‌هایشان را به آنها می‌دادند که آنها بیرون بیایند. این جوان در یک چنین وضعیتی می‌آید، پدرش به او می‌گوید هر چه بخواهی به تو پول می‌دهم، هر امکاناتی بخواهی به تو می‌دهم، هر زنی را بخواهی، برایت می‌گیرم، هر چه تو بخواهی. از بین این‌ها بیرون بیا. او می‌گوید که هر چه که تو داری برای خودت. می‌گوید من هیچ چیز از این عالم نمی‌خواهم جز پیامبر را. من دنبال حقیقت هستم. اینجوری تربیتش می‌کند. در محاصره اقتصادی می‌ماند. می‌گوید در سال ۱۲ بعثت، ۱۲ نفر از مردم یثرب در حج، در عقبه با پیامبر بیعت کردند و بعد به مدینه برگشتند. حالا پیامبر چه کار می‌کند؟ آنهایی که دارند به مدینه می‌روند، اولین کسی را که به عنوان معلم اسلام و مفسر قرآن و تئوریسین این نهضت معرفی می‌کند، این مصعب است. پیامبر می‌فرماید این بچه سرمایه‌دار مکه، از طرف من نماینده است که به مدینه بیاید و به شما اسلام را یاد بدهد.

همین بچه اولین نماز جمعه مدینه را خوانده است. اولین امام جمعه اسلام است که در مدینه این نوجوان نمازجمعه را در آنجا اقامه می‌کند، بعد با کمک میزبانش شروع به تبلیغ می‌کند. او به سراغ اشراف یثرب و جوان‌های آنها می‌رود. ایشان یک نفری با تبلیغاتش، با روش اخلاقی و عملی‌اش، مردم را مسلمان کرده است، از جمله جوان‌ها را. اولین حزب جوانان مسلمان، اولین تشکیلات جوانان و نوجوانان مسلمان در مدینه را قبل از این که پیامبر هجرت کنند و به مدینه بیایند، ایشان ایجاد کرده است. اولین انجمن اسلامی جوانان و نوجوانان را مصعب بن عمیر در مدینه درست کرده است و می‌گوید هر روز به این قبیله و آن قبیله می‌رفت هر قبیله‌ای که می‌رفت و بیرون می‌آمد، هفت هشت ده تا جوان دنبالش راه می‌افتادند و می‌آمدند. همه هم مخصوصاً می‌شنیدند که این یک بچه سرمایه‌داری بوده و به خاطر دنیا نیامده است. او می‌گوید وقتی پیامبر به مدینه آمدند، مصعب در کنار پیامبر بود. پیامبر می‌فرمودند من هرجا می‌روم با خودم باش. و محبت به خدا داشت.

روزی رسول خدا مصعب را دید که از دور می‌آید، در حالی که عبای کهنه وصله‌دار و لباس وصله‌دار بر تن دارد. رسول‌الله به او نگریستند و به اصحاب که کنارشان نشسته بودند، فرمودند که خوب به این جوان نگاه کنید و ببینید که چگونه خدا قلبی را منور می‌کند. به خدا او را نزد پدر و مادرش در مکه می‌دیدم که بهترین غذاهای مکه را می‌خورد، از بهترین آشامیدنی‌ها و بهترین لباس‌های مکه استفاده می‌کرد. اما محبت خدا و رسول او را چنین کرده است که با لباس وصله‌دار و عبای کهنه راه می‌رود و راضی است. و پیامبر فرمودند ایشان در جنگ بدر، پرچم‌دار باشد و در جنگ احد پرچم‌دار باشد و در جنگ احد پیش چشم رسول‌الله شهید شد و پیامبر بشارت دادند. موقعی که او را دفن کردند، لباس‌هایش اینقدر کهنه و کوتاه بود که قبری که کندند، پیامبر او را در قبر گذاشتند، این لباسش را می‌دیدند پایین است می‌خواهند سرش را بپوشانند، نمی‌شود. عبایش را بالا می‌دادند سرش را بپوشانند، پاهایش بیرون می‌افتاد. لباس برایش کوتاه بود.

و از این جوان‌ها زیاد بودند، عبدالله بن مسعود، ۱۸- ۱۹ سالش بوده است و... بچه‌ها این الگوها را ببینند. این‌ها که عرض کردم سندهایش در: سفینة‌البحار، جلد ۲، صفحه ۳۰. مستدرک علم‌الرجال، جلد ۷، صفحه ۴۲۷. آن روایت قبلی، بحار، جلد ۱۹، صفحه ۱۰ و آن روایت قبل‌ترش، سیره نبوی، جلد ۱، صفحه ۳۴۳. اسدالغابه، جلد ۴، صفحه ۱۳۴. طبقات‌الکبری، جلد ۳، صفحه ۳۲ و موارد دیگر. المغازی، جلد ۲، صفحه ۷۶۲. از این روایات زیاد است.

من عرضم را ختم می‌کنم. یکی از دوستان ما جوانی شب عملیات این را نوشت و بعد ایشان شهید شد و مفقود شد و سال‌ها بعد او را آوردند. ببینید یک جوان چطور تربیت و با چه فرهنگی شده است. او راجع به شهادت‌باوری می‌گوید - این یادداشت ایشان در شب عملیات است که خود ایشان هم که این را نوشته شهید شده است- من عرضم را با عبارت ایشان، که شب عملیات شهید شده است، ختم می‌کنم - ایشان از عناصر اصلی اتحادیه انجمن اسلامی دانش‌آموزان خراسان بود - او می‌گوید لحظه‌های باردار و سنگینی را می‌گذرانم. بار بر دوشم سنگینی می‌کند. نوری از عشق آرام‌آرام در جام وجودم می‌ریزد.. عن‌قریب است که لبریزم کند. لحظه‌هایی که از عصمت سرشار است، چون شب میعاد، شب معراج، امشب است. تا چند ساعت دیگر شب می‌رسد. آسمان ستاره می‌بارد. سپاه نور با صفوفی از ملائک بر سپاه ظلمت حمله خواهد کرد. امشب آنقدر خون خواهد ریخت که طلوع فجر صبح صادق، سرخ باشد. امشب که صبح شود، این دشت از خون ما سرخ است و فردا خورشید بر خون ما خواهد تابید و افسوس که باز من در اینجا باشم و یارانم پرواز کرده باشند. خورشید بر خون ما خواهد تابید و چرا سرخ‌رنگ نباشد و چرا من مثل عملیات‌های قبل بمانم؟ این دست من نیست. بیش از این ناز نکن – به فرشته‌ها دارد می‌گوید - خدای را قسم می‌دهم که من عاصی را میان این همه نازنین که به خویش می‌خواند، امشب فرا خواند. آیا شدنی است؟ فردا صبح معلوم خواهد شد. «قتلاً فی سبیلک، فوفق لنا». ای خدا، من را موفق کن تا امشب در راه تو کشته شوم. اگر خدا قسمت کند و بار گناهانم آنقدر زیاد نباشد که مانع پرواز شود، این آخرین نامه‌ای است که برایتان می‌نویسم. امشب آسمان پر از ستاره خواهد بود. سحر که فرا رسد، خیلی از این بچه‌ها گم خواهند شد. هر کدام از این ستاره‌ها. هر کدام ستاره بخت یک بسیجی است. کثیری از آنان امشب، نزدیک سحر، ناپدید خواهند شد. نورشان فردا صبح در شط نور خورشید جاری خواهد بود. امشب در این پهنه دشت کربلا، عاشقان عارفی سر به آستان شهادت خواهند گذاشت. به پاس حرمت سخن امام و رهبرشان قیام کرده‌اند و به سوی مرگ می‌روند. اینان همه شب‌زنده‌دارانی خواهند بود که پیکرهای رشیدشان و چهره‌های باز در فروغ ایمان فرو رفته‌شان، مظهر یک انسان کامل است. آنان که نگاه پرمهرشان، یکدیگر را در آغوش فشردن‌شان، عشق به خدا را در انسان زنده می‌کند. ای کاش آنان که اهل سیر و سلوک نوشتن بودند، می‌توانستند گوشه‌ای از سلوک این بچه‌ها را و این عارفان عاشق صادق را به تحریر یا بیان بکشند. امشب تا رسیدن ساعت موعود و مقرر، بچه‌ها قرآن می‌خوانند، بچه‌ها قبل از عملیات نشسته‌اند و دارند قرآن می‌خوانند. برخی دعا می‌کنند و اشک می‌ریزند. آخرین شب چه زیباست.

این‌ها را زیر پنکه و کولر ننشسته‌اند بنویسند. کوله‌بار و تشکیلات، تجهیزات بسته، دارد به سمت مرگ می‌رود.

آخرین شب شهیدان چه زیباست. گویا شب عاشورای حسین و یارانش را دوباره پیش ما به پرده کشیده‌اند، ولی نمایش نیست، حقیقت است. خود حسین اینجا است. بچه‌ها کنار هم نشسته‌اند اما ارواح‌شان اینجا نیست. به آسمان بر بال فرشتگان در فضای لایتناهی سر کنند. هنوز شهید نشده‌اند، شهید شده‌اند. هنوز کشته نشده‌اند، کشته شده‌اند. چون کبوتران سفید زیبایی که خود را بر برکه‌ها می‌اندازند، روان رخشنده خویش را روی چشمه‌سار جاودان رها می‌کنند. از این نقطه رهایی تا جای جای خاک عراق و تا کربلا، هر ایستگاهی شاهد شهیدانی خواهد بود تا شاهد مظلومیت این بچه‌ها و دنائت ریاست‌طلبان باشد. دنائت ریاست‌طلبان! و این بچه‌ها، هر کس امشب زنده بماند، من می‌دانم که این مسیر را ادامه خواهد داد. راه سرخ محمد و آل محمد را تا قدس ادامه خواهد داد. او می‌گوید ما که شهید می‌شویم، آنهایی که بمانند تا قدس، تا بیت‌المقدس می‌روند.

برادر جان، اگر خبر شهادت این برادر کوچکت را شنیدی، قبل از هر چیز یادت باشد من را ببخشی و به دیگر برادران بگو همه من را ببخشند. شما نیکو برادرانی بودید و من چه بد رفیقی!

این نامه شب عملیات بوده که نوشته استو بعد می‌گوید آن مرتبه یا رب، چه حد مشتاقی بود کان روز هم او حریف و هم ساقی بود. هان ای ساقی، باده فرا افزون کن که امروز هنوز هستی ما باقی بود.

اصلاً انگار عرفای درجه یک الهی که این همه سال‌ها سلوک دارند این چیزها را می‌نویسند.

بارالها، قدر آن سوز از خامی ندانستم که امروز چنین شده‌ام. از تو ای خالق عشق و خالق سوز، می‌خواهم که امشب چنان بسوزانیم که صد بار سوخته آیم و مرا امشب در جمع سوختگانی قرار بده که با اعمال‌شان گفتند: حد ما نیست وصف تو. «ربنا آتنا و ارحمنا». این آخرین جمله‌ای است که ایشان نوشته و بعد شهید شده است.

این‌ها را برای این بچه‌های دبیرستانی و این نسل جدید، بخوانید. هم این روایت‌ها را که در صدر اسلام الگوها چه کسانی بودند، هم این بچه‌ها را که اغلب این‌ها بچه‌های دانش‌آموز، همین بچه‌های انجمن‌ها بودند که چه کردند.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha